*حــــس خـــدا* یک شنبه 29 بهمن 1391برچسب:, :: 9:27 :: نويسنده : توحید
پادشاهی در یک شب زمستانی به نگهبان خود که در دروازه ی قصر نگهبانی می داد گفت: سردت نیست؟ نگهبان جواب داد:من دیگه عادت کردم.شاه گفت:میگم برات لباس گرم بیارن. پادشاه یادش رفت و صبح زود جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که در دیوار قصر نوشته بود: من به سرما عادت کرده بودم اما وعده دروغ لباس گرمت و امید واهی من به آن مرا از پای درآورد. نظرات شما عزیزان: ترنم
![]() ساعت18:30---2 اسفند 1391
عزیزدلم امیدوارم امروزتیم مورد علاقت برنده بشه.
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |